زندگی نامه و پیام موسس
زندگینامه
الحاج عیارالحق شمس، فرزند شمسالحق اخوندزاده و نواسهی
عبدالحق اخوندزاده، از اهالی اصلی قریهی ورنتا، ولسوالی الینگار ولایت لغمان است.
او هنوز به دنیا نیامده بود که خانه و قریهشان بمباران شد و
خانوادهاش مجبور به کوچ از زادگاهشان گردیدند. چند ماه پس از کودتای ثور، در
تاریخ ۲۵ میزان سال ۱۳۵۷ خورشیدی، در خانوادهای مذهبی و عالمپرور از نسل
اخوندزادهگان دیده به جهان گشود. پدر و پدرکلانش از علمای دین و شخصیتهای مذهبی
منطقه بودند و خانوادهاش در میان مردم محل، به عنوان یک خانوادهی باسواد و اهل
دانش شناخته میشد.
فرزندان شمسالحق اخوندزاده که هر دو دست راست و چپ خود را در
خدمت علم و دین میدانستند، در مسیر الهی گام نهادند و در کنار علوم دینی، به
آموزشهای عصری نیز توجه داشتند. در قریهی آنان مکتب نزدیک وجود نداشت، از همین
رو هر صبح راههای دور و دراز را میپیمودند تا به مکتب برسند.
به برکت ارادهی استوار خانواده، همهی برادران و خواهران او
به مدارج بلند علمی دست یافتند، اما جنگها و نابسامانیهای وطن، بسیاری از
آرزوهایشان را ناتمام گذاشت.
آقای عیارالحق شمس، کوچکترین عضو خانواده بود. هنگامی که
شرایط دشوار کشور را مشاهده کرد، راه مهاجرت به پاکستان در پیش گرفت و در یکی از
مدارس دینی آنجا به تحصیل پرداخت. او از باهوشترین و پرتلاشترین شاگردان دورهی
خود بود، اما ابتلا به بیماری ناگهانی، روزهای غربتش را تلخ ساخت. داکتران به او توصیه کردند که بهخاطر
تغییر آب و هوا، به وطن بازگردد. بدین ترتیب، ادامهی تحصیلش ناتمام ماند و در
آخرین سال حاکمیت طالبان به کشور بازگشت. او در وطن، تحصیلات خود را در بخش علوم
اسلامی به پایان رساند.
در زمان حکومت طالبان، در چوکات شهرداری کابل، در ناحیهی
پلچرخی، بهعنوان آمر جمعآوری محصولات زون شرق مقرر شد و مدتی در آن سمت ایفای
وظیفه کرد، سپس از آن مقام کنارهګیری
کرد.
پس از آن، توجه خود را به فعالیتهای بازرگانی معطوف ساخت. در
سال ۱۳۸۴ خورشیدی، در ولایتهای کنر، کندهار و خوست، برای خدمت به مردم، قرارداد
ساخت کلینیکها را بهدست آورد.
او با علاقه و انگیزهی شخصی، حرفهی تجارت و ساختمانسازی را
گسترش داد و در بخشهای مختلف کشور، در پروژههای عمرانی و بازسازی نقش فعالی ایفا
کرد. در طول این سالها، چندینبار برایش فرصت مهاجرت و اقامت در خارج از کشور
فراهم شد، اما او همواره از آن چشمپوشی کرد.
به گفتهی خودش، «من در این خاک زاده شدهام و در همین خاک نیز
خواهم مُرد. اگر تا آخرین لحظهی عمر برای وطن و مردمم خدمت کنم، باز هم حق مادر
وطن را ادا کرده نتوانستهام، چه رسد به اینکه ترک وطن کنم!»
با چنین روحیهی وطندوستی و عشق به خدمت، در سال ۱۳۹۸
خورشیدی، به هدف روشنیبخشیدن به نسل جوان و تقویت علم و دانش در کشور، بنیانگذار
پوهنتون ملی شد؛ ثمرهای که آن را صدقهی جاریه و میوهای شیرین از زندگی خود میداند.
پیام
سفر قرن بیستویک بسیار دشوار است، اما تنها کسانی میتوانند
در این مسیر پرآشوب پیروز شوند که راه
شان را با نور دانش روشن ساخته باشند. خوشبختی بزرگی است که
ملت افغانستان روز به روز از روشنایی تحصیل و آموزش برخوردار میشود و قالبهای
فرسوده، کهنه و از تاریخ زمان عقبمانده را پشت سر مینهد. هر روز که میگذرد،
فرصتهای آموزشی افزایش مییابد و توجه به کیفیت نیز بیشتر میشود.
بهعنوان نسلی که در آتش جنگ پرورش یافته است، متأسفانه بسیاری
از فرصتهای یادگیری از من گرفته شد،
بهخاطر تحمیلها و رنجهایی که از کودکی بر من گذشته، بسیار از اهداف مقدس زندگیام
را کنار گذاشتم؛ اما این را یک سعادت بزرگ میدانم که توانستم نسل پس از خود را
توانمند سازم تا آنان را پرورش دهم. اگرچه همه آرزوهایم شکوفا نهشد، اما وسیلهای شدم برای
زندهشدن امیدهای نسل جوان افغانستان!
خداوند بزرگ را شکرگزارم،
که در میان مردمی ساده و فقیر به من فرصت خدمت عطا کرد تا هم خدا خرسند باشد و هم
بندگان او. من در حوزهای سرمایهگذاری کردم که علاوه بر روشنسازی جامعه، برای من
هم صدقه جاریه خواهد بود.
به هموطنانم وعده میدهم که با کمک رهبری پوهنتون، استادان و
کارکنان، بهطور مشترک برای ارتقای کیفیت تحصیلات عالی تلاش خواهیم کرد. برای خاک
خود، خدمتگزاران و رهبران فردا را تربیت خواهیم کرد و برای آن امیدها و آرزوهایی
کار میکنیم که در سینهها جوانه زدهاند اما هنوز فرصت و امکانات لازم را نیافتهاند!
بهسوی افغانستانی آباد و مرفه!